اسلایدر

 

اصحاب رسّ

✿●•٠·˙ســـــلسبـــــیل˙·٠•●✿

WWW.k-s.Mahtarin.Com

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ✿●•٠·˙ســـــلسبـــــیل˙·٠•●✿ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

 باب سى و هشتم علل الشرائع-ترجمه ذهنى تهرانى، ج‏1، ص: 159

سرّ ناميده شدن اصحاب رسّ به اصحاب رسّ و جهت ناميدن عجم ماه هاى خود را به آبان و آذر و غيره
احمد بن زياد بن جعفر همدانى رضى اللَّه عنه مى‏گويد: على بن ابراهيم بن هاشم، از پدرش، از ابو الصلت عبد السّلام بن صالح هروى، از حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام از پدر بزرگوارشان موسى بن جعفر از پدرشان جعفر بن محمّد، از پدرشان محمّد بن على، از پدرشان على بن الحسين، از پدرشان حسين بن على عليهم السّلام، حضرت فرمودند: سه روز قبل از شهادت حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام مردى از اشراف بنى تميم كه به او عمرو مى‏گفتند محضر امام عليه السّلام‏ مشرف شد و عرض كرد: يا امير المؤمنين خبر به من دهيد كه اصحاب رسّ در چه عصرى بوده و منازل و خانه‏هايشان در كجا و سلطانشان چه كسى بوده است؟

آيا حقّ عزّ و جلّ پيامبرى به سوى آنها فرستاده يا نه؟ و بيان فرماييد به واسطه چه هلاك شدند چه آن كه در كتاب خداى عزّ و جلّ ذكرشان به ميان نيامده و در هيچ كجا خبرى از آنها نيافته‏ام.
حضرت على عليه السّلام فرمودند: سؤالى كردى كه قبلا احدى آن را نكرده و بعد از من كسى شرح و توضيح آن را برايت نخواهد داد و هيچ آيه‏اى در قرآن شريف نيست مگر آن كه من به تفسيرش واقف و آگاه بوده و مى‏دانم در چه مكانى، صحرا يا كوه و در چه زمانى، شب يا روز نازل شده است و در حالى كه به سينه مبارك اشاره مى‏نمود فرمود: در اين جا علم بسيار و زيادى مى‏باشد ولى طالبين آن كم بوده و وقتى مرا از دست دادند انگشت ندامت به دندان مى‏گزند. اى برادر تميمى قصّه و حكايت اصحاب رسّ چنين است: ايشان گروهى بودند كه درخت صنوبر را مى‏پرستيدند، به اين درخت، شاه درخت گفته و يافث بن نوح آن را كنار چشمه‏اى موسوم به روشاب كاشته بود كه اين چشمه بعد از طوفان براى نوح جوشيد. و امّا ايشان را به اين جهت اصحاب رسّ ناميدند كه پيامبرشان را در زمين پنهان كردند و اين قضيّه بعد از جناب سليمان بن داود عليهما السّلام بود.

دوازده روستا و قريه داشتند كه در كنار نهرى به نام رس قرار داشته و از بلاد مشرق زمين محسوب مى‏شدند و اين گروه به نام رود موسوم شده بودند و در آن روز روى كره زمين رودى بزرگ‏تر و پر پرآب‏تر و شيرين‏تر و قوى‏تر از آن وجود نداشت چنانچه روستا و قريه‏اى زيادتر و آبادتر از اين دوازده روستا وجود نداشت نام يكى: آبان و ديگرى: آذر و سوّمى: دى و چهارمى بهمن و پنجمى اسفنديار و ششمى برودين و هفتمى اردى‏بهشت و هشتمى ارداد و نهمى مرداد و دهمى تير و يازدهمى مهر و دوازدهمى شهريور بود. و بزرگ ‏ترين شهرهاى ايشان، اسفنديار يعنى همان شهرى بود كه سلطان شان در آن مستقر شده بود سلطان ايشان موسوم به تركوذ بن غابور بن يارش بن سازن بن نمرود بن كنعان بود (نمرود بن كنعان همان فرعون معاصر با حضرت ابراهيم عليه السّلام است)
چشمه مزبور و درخت صنوبر در همين شهر بوده و در هر يك از آن روستاها و قريه‏هاى ديگر دانه‏اى از شكوفه آن درخت را كاشتند، دانه‏ها روييد و به درختى عظيم تبديل گشت و از چشمه‏اى كه در جنب درخت صنوبر بود نهرهايى به طرف هر يك از آن درختان جارى كردند، آب چشمه و نهرهاى منشعب از آن را بر خود و چهار پايان حرام كرده و از آن نه خود و نه حيواناتشان نمى‏آشاميدند حتى اگر كسى از آن استفاده مى‏كرد وى را كشته و مى‏گفتند اين آب حيات پروردگار ما است، پس احدى نبايد از حيات او بكاهد، ايشان و چهار پايانشان از نهر رس كه در قريه‏هاى آنها جارى بود مى‏آشاميدند ايشان در هر ماه از سال در هر قريه‏اى عيدى مى‏گرفتند كه اهل آن قريه اجتماع مى‏كردند و درختى را كه نزديك ده و قريه ايشان بود آراسته و به انواع حلل و جواهر و حرير مزيّن مى‏كردند سپس گوسفند و گاو بسيار آورده و نزد آن درخت قربانى مى‏كردند و هيمه و هيزم جمع كرده و با آن آتش افروخته و آن قربانى‏ها را در آن مى‏افكندند و چون دود آن بر هوا بلند مى‏شد و آسمان را مى‏پوشاند درخت را سجده مى‏كردند نه حقّ عزّ و جلّ را و گريسته و تضرّع مى‏نمودند و از درخت مى‏خواستند كه از آنها راضى شود، شيطان مى‏آمد و شاخه‏هاى آن درخت را مى‏جنباند و از ساق درخت آوازى همچون آواز كودك بلند مى‏شد كه: اى بندگان من از شما خشنود شدم، و پس نفس خود را پاك و منزّه مى‏نموده و چشمهايتان را روشن بداريد ايشان پس از استماع اين صدا سرها را بالا كرده و از فرط خوشحالى و سرور به شرب خمر و نواختن ساز مشغول مى‏شدند و دستبند به دستها مى‏كردند و آن روز و آن شب را در آنجا به لهو و لعب سر كرده و سپس به منازلشان بر مى‏گشتند.

عجم ماه هاى خود را كه به آبان ماه و آذر ماه و ديگر اسامى ناميده‏اند به خاطر آن است كه اين نامها را از اسماء اين قريه‏ها و روستاها مشتقّ كرده‏اند چه آن كه برخى از آنها به بعضى ديگر مى‏گفتند: امروز عيد فلان قريه است (مثلا قريه تير يا قريه مهر ...) حتى وقتى عيد روستاى بزرگشان (روستاى اسفنديار) فرا مى‏رسيد كوچك و بزرگشان در آنجا اجتماع كرده و سراپرده‏اى از حرير كه بر آن انواع صور و تماثيل منقوش بود در جنب درخت صنوبر و آن چشمه بر پا مى‏كردند و دوازده درب بر آن نصب كرده كه هر دربى تعلّق به يكى از اهالى قرار و ده‏ها داشت، سپس در خارج سرا پرده، مقابل درخت صنوبر سجده كرده، و قربانى‏هاى خود را نزديك درخت مى‏آوردند و ابليس در اين هنگام مى‏آمد و درخت صنوبر را سخت مى‏جنباند و از جوف درخت صدايى آشكار و رسا بلند مى‏شد و به آنها وعده‏هاى مى‏داد و بيش از آنچه شياطين مستقر در درخت‏هاى قريه‏هاى ديگر اهالى را آرزومند و اميدوار به بقاء مى‏ساختند اين درخت جمعيّت را اميدوار مى‏ساخت پس مردم سرها را از سجده برداشته و چنان مسرور و با نشاط به نظر مى‏رسيدند كه هيچ گاه اين طور مشاهده نمى‏شدند پس به شرب خمر و نواختن سازها مى‏پرداختند و مدّت دوازده روز و دوازده شب كه عدد اعياد سالانه آنها بود در آنجا به عيش و عشرت مى‏ماندند و پس از آن به منازلشان بر مى‏گشتند. و وقتى زمان كفرشان به خداى عزّ و جلّ طولانى شد و مدّت عبادتشان غير بارى تعالى را، به درازا كشيد، خداوند متعال پيامبرى از بنى اسرائيل كه از فرزندان يهودا بن يعقوب بود به سوى ايشان مبعوث داشت، اين پيغمبر مدّت طولانى در بين ايشان بود و همواره آنها را به پرستش خداى يگانه و معرفت پيدا نمودن به ساحت ربوبى او دعوت كرده ولى آنها از او پيروى نكرده و دعوتش را اجابت نكردند و وقتى وى شدّت گمراهى آنها و نپذيرفتن‏شان رشد و رستگارى را ديد، هنگامى كه عيد روستا بزرگ فرا رسيد به درگاه الهى عرض كرد:  پروردگارا، بندگانت از اطاعت من اباء نموده و مرا تكذيب كرده و به تو كفر ورزيده و درختى را كه نفع و ضررى براى ايشان نداشته مى‏پرستند، پس درختشان را خشك كن و قدرت و سلطنتت را به ايشان بنما.

روز بعد در برآمدن آفتاب عالمتاب آن قوم ديدند كه درختشان خشك گرديده، پس مضطرب و پريشان شده و گفتگو در ميانشان افتاد و به دو فرقه شدند: گروهى گفتند: اين مرد كه مى‏پندارد فرستاده پروردگار آسمان و زمين است، خدايان شما را سحر كرده تا توجّه شما را از معبودتان به معبود خودش برگرداند.
و دسته‏اى ديگر گفتند: اين به خاطر آن است كه خدايان شما بر شما خشم گرفته‏اند زيرا اين مرد آنها را دشنام داده و معيوب مى‏نمايد و شما را به پرستش غير آنها دعوت كرده و بدين ترتيب حسن و بهاء و مقدار خدايان شما را پنهان نموده و شما مزاحم او نمى‏شويد، پس هر دو گروه بر كشتن او اتّفاق كردند و به اين منظور لوله‏هاى سربى طولانى دهانه گشادى را تهيّه كرده و آنها را داخل چشمه كرده و يكى، يكى داخل چشمه فرو بردند تا به قعر و قرار آن رسيده و يكى بعد از ديگرى را روى هم سوار كردند به طورى كه از ته چشمه تا بالاى آب لوله‏ها روى هم قرار گرفته و نصب شدند و همچون ظروف سفالى و تنبوشه‏ها كه روى هم قرار داشته باشند، سپس آب داخل اين لوله‏ها را كشيده و پس از آن در ته آن از زمين چاهى‏ عميق و تنگ حفر كرده و پيامبرشان را داخل آن چاه فرستاده و درب چاه را با سنگى خارا مسدود نمودند و بعدا لوله‏ها را از آب بيرون آورده و گفتند: اميدواريم وقتى خدايان ما ببينند ما كسى را كه آنها را معيوب مى‏ساخت و ما بندگان را از عبادتشان باز مى‏داشت كشته و در زير چشمه بزرگ دفنش كرده‏ايم تشفّى بر ايشان حاصل شده و از ما راضى مى‏شوند و دوباره نور و درخشندگى آنها برگشته و همچون سابق موقعيتشان بين ما بندگان ثابت مى‏ماند.

يك سال گذشت و روزها ناله پيامبرشان را مى‏شنيدند كه مى‏گفت: اى سرور من تو تنگى جا و شدّت گرفتارى مرا مى‏بينى پس بر ضعف و ناتوانى من رحم كن و بر بيچارگى من ترحّم نما و در قبض روحم تعجيل فرما، اميد دارم كه استجابت دعايم را به تأخير مياندازى و آنقدر ناله كرد تا به لقاء اللَّه پيوست.
حقّ تبارك و تعالى به جبرئيل فرمود: اى جبرئيل آيا بندگانى كه حلم من آنها را مغرور ساخته و از مكر من در امان بوده و غير من را پرستش كرده و پيامبران و رسولان مرا كشته‏اند مى‏پندارند در مقابل غضب من مى‏توانند مقاومت كرده يا گمان دارند كه قادرند از تحت سلطه من بگريزند؟ چگونه اين امر ممكن باشد و حال آن كه من از تمام كسانى كه عصيان و نافرمانى مرا كرده‏اند انتقام خواهم گرفت و به عزّت خود سوگند خورده‏ام ايشان را به وسيله عبرت براى عالميان قرار دهم، بارى در يكى از ايّام كه مصادف با عيد آنها بوده و به برگزارى مراسم عيد مشغول بودند حقّ تبارك و تعالى بادى سرخ فرستاد كه ايشان را در خود گرفت و متحيّر و سراسيمه به اين سو و آن سو مى‏دويدند و از وحشت بعضى به برخى ديگر پناه مى‏بردند، در اين هنگام به امر حقّ تبارك و تعالى زمين زير پاى آنها مبدّل به سنگ گوگرد شد كه شعله‏هاى آتش از آن زبانه مى‏كشيد و از بالا ابرى سخت سياه كم كم ظاهر شد تا جايى كه همچون قبّه‏اى از آتش گداخته شعله‏ور بر سرشان چتر زد پس از پايين و بالا آتش بر ايشان سخت گرفت تا آن كه بدنهايشان همچون سرب ذوب گرديد پس پناه به او مى‏بريم از غضب و نزول نقمت و عذابش.


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه